مسافرت شهريور ماه
سلامبه رادوين عزيزم ودوستاي خوبم
تاخیر یه هفته ایی ما رو ببخشید خیلی سرم شلوغ بود حالا براتون تعریف میکنم
....
شنبه گذشته با مامان جون رفتیم گلخونه دکتر رسا خیلی وقت بود که بعد از فوت خانمش نرفته بودم چقدر کاکتوسها بزرگ شده بودن خیلی لذت برم ولی کفشهای رادوین رو یادم رفته بود بیارم همش تو بغلم بود و رادوین جونم میخواست که خودش راه بره ولی نمیشد کمر درد گرفته بودم از بس تو بغلم چرخوندمش ولی با کاکتوسها لذت بردم دوره مجردی من بعد از کلاس دانشگاه میومدم تو گلخونه و با دکتر تو پیوند زدن گلها و تعویض گلدون و اب دادن به گلها کمک میکردم یه جورایی با کاکتوسها رفیق شده بودم ولی بعد از ازدواج و بچه واقعا از دنیای دیگه اومدم تو یه دنیای دیگه اصلا همه چیز کلا عوض شد.




رادوين جونم بغل مامان جون هست

یکشنبه ایی هم اردلان به بابایی زنگ زد و گفت سه شنبه رو مرخصی بگیر بریم شمال ما هم قبول کردیم و با سونیا جون شبانه ساعت 11 حرکت کردیم به سمت سیاهکل خونه مامان و بابای سونیا جون . ساعت 2شب رسیدم ولی چون سر صدا شد رادوین عزیزم بیدار شد و دیگه قصد خوابیدن نداشت من تا 56 صبح بیدار بودم و تا 8 صبح هر 20 دقیه یه بار بیدار میشد و شیر میخواست واقققققققققققققققعا خسته شدم صبح بعد یه صبحانه مفصل از خونه زدیم بیرون. و اردلان خان ما رو برد لاهیجان از جادهای فرعی رفتیم املش و اطاقور ناهار مشتی خوردیم و در اخر با از جادهای فرعی رفتیم ده خرما که واقع جاده زیبایی بود و بعد روسر کنار دریا بودیم و شب برگشتیم لاهیجان هوس ساندویچ بربری کبیر رو کردیم که خیلی خوشمزه بود الان دلم خواست . وفرداش هم رفتیم دیلمان کلی خوش گذروندیم و سفر خوبی بود .


من و نگين (خاله جون) لاهيجان تو صف سي ان جي

الميرا جونم

اردلان و بابايي به همراه كيسه خوابشون

سونيا جون و مهسا جون و اردلان و الميرا خانم و من



اينجا ده خرما بود يه جاده رويايي


ساحل رودسر

الميرا در حال شن بازي

طبيعت ديلمان


من و بابايي و رادوين


برگشت ازديلمان


سد سنگر در سياهكل
وو چهارشنبه ایی هم رفتم کلاس روانشناسی در مورد همدلی و چگونه به کسی اعتماد کنیم ؟
کلاس خوبی بود هر کسی نظر شخصی خودش رو میداد من گفتم من به هیچکس تو زندگیم اعتماد نمیکنم جز احسان . قبلا به همه اعتماد میکردم و ضرر میکردم ولی الان دارم خودم رو تغییر میدم که به جز احسان به کسی دیگه ایی اعتماد نکنم و در اخر خانم دکتر یه جمع بندی کرد و گفت که همیشه به همه اعتماد بکنید و لی هیچ وقت و هیچ وقت حماقت نکید گفت که این رو تو سر در اتاقتون بزنید تا یادتون بمونه . مثلا شخصی رفته تو نانوایی تو 20 دقیقه کل راز زندگیش رو برای طرف مقابل میگه این میشه حماقت کردن ممکنه از همه بدتر اون طرف مقابل یه راه اشتباهی رو پیش روش بزاره که مسیر زندگیش رو عوض کنه . پس دوستان بیاید اگاهانه تر زندگی کنیم .


مسافرت شهريور ماه
