رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

مسافرت شهريور ماه

1392/6/18 10:38
نویسنده : رومینا
522 بازدید
اشتراک گذاری

 سلامبه رادوين عزيزم ودوستاي خوبم

 تاخیر یه هفته ایی ما رو ببخشید خیلی سرم شلوغ بود حالا براتون تعریف میکنم

....

 شنبه گذشته   با مامان جون رفتیم گلخونه دکتر رسا  خیلی وقت بود که بعد از فوت خانمش  نرفته بودم   چقدر کاکتوسها بزرگ شده بودن خیلی لذت برم   ولی کفشهای رادوین رو یادم رفته بود بیارم  همش تو بغلم بود و رادوین جونم میخواست که  خودش راه بره ولی نمیشد  کمر درد گرفته بودم  از بس تو بغلم چرخوندمش ولی با کاکتوسها لذت بردم   دوره مجردی من  بعد از کلاس دانشگاه میومدم تو گلخونه و با دکتر تو پیوند زدن گلها و  تعویض گلدون و  اب دادن به گلها  کمک میکردم یه جورایی با کاکتوسها رفیق شده بودم ولی بعد از ازدواج و بچه واقعا از  دنیای دیگه اومدم تو یه دنیای دیگه اصلا همه چیز کلا عوض شد.  

 

 

 

 

رادوين جونم بغل مامان جون هست

 

 یکشنبه ایی هم   اردلان  به بابایی زنگ زد و گفت سه شنبه رو مرخصی بگیر بریم شمال ما هم قبول کردیم و با سونیا جون شبانه  ساعت 11 حرکت کردیم به سمت سیاهکل خونه مامان و بابای سونیا جون .  ساعت 2شب رسیدم  ولی  چون سر صدا شد  رادوین عزیزم بیدار شد و دیگه قصد خوابیدن نداشت من تا 56 صبح بیدار بودم و تا 8 صبح هر 20 دقیه یه بار بیدار میشد و شیر میخواست واقققققققققققققققعا  خسته شدم    صبح بعد یه صبحانه مفصل  از خونه زدیم بیرون. و اردلان خان  ما رو برد  لاهیجان   از جادهای فرعی رفتیم املش و  اطاقور ناهار مشتی خوردیم و  در اخر با از جادهای فرعی رفتیم ده خرما که واقع جاده زیبایی بود و بعد روسر کنار دریا  بودیم   و شب برگشتیم لاهیجان هوس  ساندویچ بربری کبیر رو کردیم که خیلی خوشمزه بود الان دلم خواست .  وفرداش هم  رفتیم دیلمان  کلی خوش گذروندیم و سفر خوبی بود . 

 

من و نگين (خاله جون) لاهيجان تو صف سي ان جي

 

الميرا جونم

اردلان و بابايي به همراه كيسه خوابشون

سونيا جون و مهسا جون و اردلان و الميرا خانم و من

اينجا ده خرما بود يه جاده رويايي

 

ساحل رودسر

الميرا در حال شن بازي

 

طبيعت ديلمان

 

من و بابايي و رادوين

 

برگشت ازديلمان

 

سد سنگر در سياهكل

 

 

 

   وو چهارشنبه ایی هم رفتم کلاس روانشناسی  در مورد همدلی و چگونه  به کسی اعتماد کنیم ؟

 کلاس خوبی بود    هر کسی نظر شخصی خودش رو میداد من گفتم من به هیچکس تو زندگیم اعتماد نمیکنم جز احسان  .  قبلا به همه اعتماد میکردم و ضرر میکردم ولی الان دارم خودم رو تغییر میدم که به جز احسان به کسی دیگه ایی اعتماد نکنم  و  در اخر  خانم دکتر یه جمع بندی کرد و گفت که  همیشه به همه اعتماد بکنید  و لی هیچ  وقت و هیچ وقت حماقت نکید گفت که این رو تو سر در اتاقتون بزنید تا یادتون بمونه .  مثلا  شخصی رفته تو نانوایی   تو 20 دقیقه کل راز زندگیش رو برای طرف مقابل میگه این میشه حماقت کردن ممکنه از همه بدتر اون طرف مقابل یه راه اشتباهی رو پیش روش بزاره که مسیر زندگیش رو عوض کنه . پس دوستان بیاید  اگاهانه تر زندگی کنیم .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان کیان کوچولو
25 شهریور 92 1:27
عزیزم سلام ..
خوبی ؟ گل پسر خوبه ؟
خیلی وقته دارم میخونم مطالب جدید و ...
خوبه که میتونی بیای و آپ کنی ..
من که اثن وقت نمیکنم ..
شب که کیان میخوابه دیگه گیجم .. الانم دیر وقته ..
اگه میشه به منم بگو چجوری میتونی بیای .. ؟؟؟
من تا لپ تاب وباز میکنم میاد و قصد جونشو می کنه منم بی خیال میشم ...
عکساتون خیلی با حال بود عزیزم ایشالله که همیشه خوش باشین ...

سلام
سمیه جونم خوبی . ؟ راستشو بخوای من بیشتر اوقات رادوین رو میدم پایین پیش مادر شوهری تا کمی استراحت کنم ولی واقعا سخته. احسان هم تایم کارش اداری هست تا 2:30 هست بعد از اون دیگه خونه هست و رادوین رو میتونه نگه داره . میخواستم برم مشهد ولی احسان نمی تونست بیاد باور کن کنسل کردم نرفتم چون اگه نباشه من به هیچ عنوان نمی تونه . البته این رو بگم کیان جون الان هز همه مهمتر باید بیشتر وقتت برای پادشاه کوچولو باشه دیگه /.
مامان كياراد
5 مهر 92 6:52
هميشه به سفر و تفريح....شاد باشيد...


ممنون
من....
5 مهر 92 14:15
قشنگ بود ولی بنظر من لزومی نداره عکسای شخصی وخونوادگیتون روبذارین تو وب
اینطورنیست عزیزم؟؟؟


عکسهای شخصی نزاشتم که عکسهایی که رادوین توش بوده رو گذاشتم .